محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2543
تاريخ الطبرى ( فارسي )
شمر بن ذى الجوشن نيز با ما بود ، ادهم بن محرز باهلى با وى هماوردى كرد و با شمشير صورت شمر را بزد . شمر نيز ضربتى به او زد كه زيانش نزد . پس شمر پيش يار خويش بازگشت و آبى بنوشيد كه تشنه بود ، آنگاه نيزه برگرفت و رجزخوانان برفت و به ادهم حمله برد و گفت : « اين به آن در . » عمرو بن عمرو بن عوف جشمى گويد : بشر بن عصمهء مزنى جزو ياران معاويه بود و چون در صفين دو گروه به جنگ بودند ، بشر ، مالك بن عقديه را ديد كه بوضعى شگفت آور صف شاميان را مىبريد كه مردى مسلمان و شجاع بود ، بشر از كار وى خشمگين شد و ضربتى زد و او را از پاى در آورد آنگاه از ضربتى كه زده بود به نزد خداى جبار پشيمان شد و شعرى گفت به اين مضمون : « از خدايم اميد گذشت دارم « و از آنكه در خاطرم دغدغه مىكند ، « زير غبار ، هنگامى كه ضربتها به كار بود « ضربتى به او زدم » و چون سخن وى به ابن عقديه رسيد شعرى گفت به اين مضمون : « به بشر بن عصمه بگوييد « كه من غافل بودم و به كار خويش مشغول « كه غافلگيرم كردى و ضربتى زدى « چنين است كه دليران مىزنند و مىخورند » گويد : عبد الله بن طفيل بكائى به گروهى از شاميان حمله برد و چون باز آمد يكى از بنى تميم بنام قيس پسر قره از عراقيانى كه به معاويه پيوسته بود بوى حمله برد و نيزه را ميان دو شانه عبد الله نهاد . يزيد بن معاويه پسر عموى عبد الله بميان آمد و نيزهء خويش را ميان دو شانهء تميمى نهاد و گفت : « به خدا اگر فرو برى فرو مىبرم . » مرد تميمى گفت : « بنام خدا پيمان مىكنى كه اگر نيزه را از پشت يارت برداشتم